معضل اجتماعی ما با عوض شدن دولت ها به هم نمی خوره. معضل اجتماعی ما با غیرتی وجود داره که در درون شماست و در درون شما اهالی تبریز. در درون شما دانشگاه تبریز، بارها شاهد این غیرت در دانشگاه تبریز بودیم.
نگاه خودتون رو به معضلات اجتماعی بیاندازید، شهر تبریز، شهر تهران، سمیناری که الان ما در تهران گذاشتیم برای زلزله است. بحثی با شهرداری ما نداریم. شهرداری، چهارصد میلیارد درآمد سالانه اش است.
400 میلیارد برآوردی که از برج، نمی دونم این دو تا برجای امریکا رو که سرنگون شده شما برآورد قیمتش رو ببینین، ببینین برای سرنگونیس اش چقدر قیمت گذاشتن؟
ما داریم روی گسل زندگی می کنیم. کشور ما، شهر تهران ما یه سرطان داره.
آیا این بچه های عمرانی که دارن تو دانشگاه عمران می خونن، نباید آستین مجاهدت بالا بزنن و به سراغ مسئولین شهرداری بروند، و بگن آقا، این شهر، چرا دارید ساخت و ساز درش زیاد می کنید؟ این هدف بچه های خواجه نصیر ماست که الان سمیناری رو دارن میگذارند و امیدوارم با لطف شما دانشجوها این سمینار به حرکت بیافته. بچه ها ما بحث سیاسی، جانب داری از فرد یا کسی نداریم. ما جمعیتی هستیم که اومدیم گفتیم که آقا ما سیاسی نیستیم.
چرا؟ برای اینکه معضلات روشنه.
دانشجوی ما در حجاب قرار گرفته، آن مدیریتش، آن فکرش. آن انگیزه هایش که از دست داده. چقدر شما برای آینده مملکتتان انگیزه دارید؟
چقدر برای آن کودک اندونزیایی فکر می کنید؟ باید برای آن کودک اندونزیایی من ایرانی فکر کنم.
آمار فحشای کودکان اندونزیایی را ببینید. آمار قیمه قیمه شدن همین بچه ها را ببینید. توی کل دنیا هست. چقدر روده و معهده و کلیه از همین بچه های ایران دزدیده شده و فروخته شده. چقدر دختران ما به دوبی فروخته شده. این کار یک دولت و دو دولت نیست. این کار یک ملته. یک ملت باید آستین بالا بزنند.
اگر ما درست آستین بالا بزنیم. بیایم بگیم آقا، من دانشجو دارم درس می خوانم، میان میگن آقا دانشجو بعد از اینکه تحصیلش تمام میشود، بیکاره. چرا بیکاره؟ برای اینکه ما می زدیم تو سرش، تعریف ندادیم بهش، مدیریت بد بوده، خودش هم نخواسته بیاد مدیریت کنه.
ده دانشجو، بیست دانشجو، چهل دانشجو، دور هم جمع شوند، بروند بگن آقا ببخشید، ما درس خواندیم، بلدم هستیم. هرچی بگید بلدیم. کار بلدیم، بلدیم چکار کنیم. چرا باید ما بیکار باشیم، ما بلدیم، ما می توانیم جامعه خودمان را درست کنیم.
خیلی مواقع، حتی جریانات سیاسی، می تواند دانشجوها را از جریانات صحیح اجتماعی، جدا کند. ما باید، نه به امروز، که به هزاران سال بعد فکر کنیم. پدران ما کاری کرده اند که ما هزاره باخته ایم. کاری کرده اند که ما واقعا هنوز که هنوزه، سر خیلی مسائل، سر درآمدهای ملی مان، سر خیلی مسائل، ما نفتمان کی ملی شد؟ چه سالی ملی شد؟ آنها داشتند در اروپا انقلاب صنعتی می کردند، ما هنوز در ملی کردن نفتمان مانده بودیم. برای اینکه آن قدرت و آن درایت و آن مجاهدت و آن روحی که باید در دانشجوها باشد، آن عشقی که باید در جوانها باشد، در آن دوره، واقعا از دست رفته بود.
من از شما تقاضا دارم، اینجا گفتم، هرکس به این جمعیت بیاید، به عنوان یک فکر، و به عنوان یک ذهن، اگر بخواهد همچون عیسی نبی، که دست صداقت، دست دهندگی، دست ایثار دارد، به جمعی گرسنه می رسد، ده ها هزار نفر، در کنار کوهی که به کوه موعظه معروف است، انجیل باب چهار متی را که بخوانید، موعظه حضرت مسیح هست. مسیح در آنجا جمعی گرسنه می بیند، می گوید، خوشا به حال دردمندان. یعنی واقعا در این مساله، خوشا به حال آنان که امتداد یافته اند تا عقبی. در این دنیا امتداد یافته اند تا عقبی. چشمشان با مذاهب دنیایی و دنیا خواهی و این چیزها، بسته نشده. شاگردان حضرت مسیح میایند و می گویند آقا، یا مسیح، اینها گرسنه اند و ما سه ماهی داریم و یک چند تکه نان. مسیح می گوید بروید تقسیم کنید، اضافه هم میاد. میروند تقسیم می کنند بین این ده ها هزار نفر اضافه هم میاد.
اگر اندیشه شما برکت داشته باشد، اگر اندیشه شما عشق داشته باشد، مطمئن باشید ما تا آن سوی این دنیای خاکی، نام امام علی (ع)، نام ایثارگر ایشان را، نام عاشق ایشان را شکل می دهیم.
مطمئن باشید جهان، ادامه آن حرکت را خواهد دید. شما امام علی خواهید شد و امام علی شما. امروز این جمع کوچکی که سه سال پیش، از یک نقطه دردمند و سوزان، در بیمارستان علی اصغر، چند دانشجوی دانشگاه، بالای سر بچه هایی که خون بالا می آوردند، تکه تکه می شدند، در کنار مادری مثل همین خانم پند که عزیز ماست. سالار ماست. هربار که ما با ایشان کاری داریم، از جمع خودشان بلند می شوند با داغ عزیز، با داغ فرزند. من بچه دارم. من بچه دارم و بچه های این عزیزان را از بچه خودم بیشتر دوست دارم. البته سعادت نبوده بالا سر بچه ایشان باشم ولی بالا سر هرکدام از این بچه ها بودم، خدا شاهده از بچه خودم بیشتر دوستشان داشتم و رفتن هر کدامشان ضربه ای برای من بود به حد رفتن ده ها برابر بچه خودم.
ولی امروز شما می بینید، آن حرکت کوچکی که در آن بیمارستان تشکیل شد، آقای عباسی که آمد و صحبت کرد، در یک شب، شاهد تکه تکه شدن و فوت هشت، نه بچه جلوی چشمش بود.
بچه ها را در بیمارستان علی اصغر کنار هم می خوابانند. این بچه ایمونولوژی بدن ندارند. یکیشان سرما می خورد، همشون می میرند.
و در آن حالتی که ایشان سر شب بود، می گفت اولی رفت خدا را خواندم، گفتم دومی خوب میشه، دومی مرد، سومی مرد، دیگه کی رو بخوانم؟ چطور ما این عزیز را جمع کردیم و چطوری این عزیزان در یک شب قدر تصمیم گرفتند، هم قسم شدند که یک حرکتی انجام بدهند.
شش هفت نفر یک حرکتی انجام میدهند و من امروز میایم این همه صورت عاشق و مشتاق می بینم که از برگت آن نان و ماهی که بچه ها با عشق ایثار کردند بوجود آمده.
قربان دست های شما بروم. قربان آن انرژی تان. قربان آن روح شادتان. قربان آن انگیزه تان. اگر بیایید به میدانی که برای شما و برای ما تهیه شده، ما نیاز به، جامعه ما نیاز به مدیران سلحشور و خوش قامتی همچون شما دارد.
بچه ها عرصه را ترک نکنید. بچه ها الان دورانی است که دوران واقعا سختی است برای ما. عرصه را ترک نکنید. بیایید. و باز هم می گویم. هرکسی در جمعیت آمد، رهبر جمعیته. رئیس جمعیته. برنامه ها و طرح هاش. هیچ کس اینجا فرمانده و رئیس گردان و این چیزا ندارد. اگر این باشد، به خطا می رود، خراب می شود. فردگرائی می شود، یک دفتر و دستکی می شود اصلا به هم نمی خورد.
ما دنبال این قاموس نبودیم. بودیم می رفتیم طرحمان را می دادیم یک جا، برای یکی مطرح می کردیم، یک چیزی می شد این وسط.
ولی بیاید، فکر کنید، ما الان در حال حاضر در تهران شروع کردیم به صنوف دانشجویی تشکیل دادن. صنوفی که ادعا دارند. صنوف پزشکی، صنوف عمران، صنوف کشاورزی، دانشگاه را داریم متصل می کنیم و با سمینارهایی که می گذاریم، صنوف ها را همبسته می کنیم.
در اینجا هم به صنوف روانشناسی که ادعای عظیمی روی بچه های خیابانی کرد، سمینارهای خیلی قوی در مورد بچه های خیابانی گذاشت، و امروز ما در مورد بچه های خیابانی مدعی هستیم.
بسیاری از مسائلی که در مورد بچه های خیابانی بود، جمع آوری بچه های خیابانی، بچه های ما انجام دادند. بسیاری از کارها به این طریق انجام شد.
من امیدوارم شما دانشجویان عزیز، این همبستگی و این عشق را پیدا کنید و این نام خودمان را در نام زیبای علی گم کردن را پیدا کنید. نامی که به شما جلا و جاودانگی میدهد.
حضرت ابراهیم (ع) دعای زیبایی می کند. من این دعا را برای تک تک شما می خوانم. می گوید: "خدایا مرا به خیر و نیکی در بین خلق زبانزد کن." ان شاءالله روزگاری تک تک شما، به خیر و نیکی در بین خلق زبانزد شده باشید. زبانزد شدن کار آسانی است. خفاش شب هم زبانزد می شود. ولی زبانزد شدن به خیر و نیکی که مردم بگویند، ما مشهد که رفته بودیم، یک دکتر شیخی بود، این عزیز، در آنجا کلی محبت کرده بود. می گفتیم بیمارستان شیخ، راننده نگه می داشت می گفت، دکتر شیخ. اگر بلد نیستی پیاده شو. یعنی یک همچین حالتی که مردم تا این حد بهش عاشق و دلبسته بودند برای اینکه طرف خودش عاشقه.
جمله عشق می گیرد. وقتی آدم عاشقانه صحبت کند، دل دیگران رو بهش باز می شود. وقتی من اثبات کنم به شما که با تمام وجود عاشق شما هستم شما می پذیرید. معشوق سنگدلی نیستم.
من مطمئنم، یک مواقعی به بچه های تهران میگم، اگر تبریز بیاد جمعیت امام علی بشه، دیگه شماها باید برید جلو. ماشاءالله این تبریزی ها اینقدر غیرت دارند. اگر این ها بیایند توی این کار، دیگه تمام تهرونی ها باید بروند جلو...
این دستی که می بینید من بالا بردم خالی خالی است. هیچ چیز توش نیست. اگر همه این دست ها بالا برود، اگر من توی این دست ایمان گذاشتم و عشق، اگر توی این دست همه وجودم را گذاشتم، دیگر خالی نیست. ما به حمایت شما احتیاج داریم. ان شاءالله روزی همه این دست ها، در یدالله فوق ایدیهم، در آنجا گره به هم بشه. و همه ما با همدیگر یک کاری بکنیم.
حرکت شما، حرکت بسیار زیبایی است. من از شما تشکر می کنم و از همه بچه هایی که اینجا هستند.
این دانشجوها بودند که این جریان رو در دانشگاه ها پذیرفتند، و دارند به عنوان یک راهکار، برای اجتماع بحران زده امروز خودشون، ازش استفاده می کنند.
من از شما عزیزان خواستم که توجه کنید، به این دلی است که امروز من اینجا می بینم که تعدادی از بچه های همین دانشگاه میان یک جشنی در این کیفیت راه می اندازند، خوب، این گروه اینجا آمده و این جریان رو با سخت گیری که بچه های تبریز هم در این دانشگاه داشتن پذیرفتند، به این عنوان که نگاه دانشجو بیاد بر روی معضلات اصلی اجتماع، و با نگاهی به این معضلات اجتماعی، سعی به برطرف کردن آنها داشته باشد. مثلا در حال حاضر در تهران، صنفی بوجود آمده بین دانشجوهای جمعیت امام علی به نام صنف پزشکی، که این صنف، در حال بررسی وضعیت بحران های پزشکی در ایران است. نظام پزشکی، بهداشت، درمان و مسائلی از این قبیل.
صنفی در دانشگاه خواجه نصیر بوجود آمده، که امسال سمیناری خواهند داشت حتما در این سمینار شرکت کنید، اگر شما هم می توانید، در مورد وضعیت اقلیم ایران، و بچه های عمران و معماری اومدن مدعی شدن که ما تمامی دانشجوهای عمران دست به دست هم میدهیم در کنار هم و در مورد معماری، عمران و ساخت و ساز زیر بنایی این مملکت میایم بحث می کنیم. این یه حرکتی است که توسط دانشجوها پذیرفته شده، یعنی چی؟ یعنی اینکه بچه ها و جوونهایی که اینجا هستند، به صنوفی متشکل، همبسته، تبدیل میشوند و این صنوف نسبت به معضلات اجتماعی موضع میگیرن. بدون اینکه بخواد فرد پرستی خاصی کند، بدون اینکه بخواد جانب داری سیاسی خاصی کند، بدون اینکه بخواد به جریان خاصی بیافتد، مستقیم خودشون وارد عمل میشوند. این یک نوع ذهنیته که خاص شما جوانها باید باشد.
شما دانشجویان اگر در وجود خودتان، اون قلب ایثارگر را، اون قلبی رو نداشته باشید که بخواهید به مملکت خودتان، به دیگران به جامعه خودتان یک حسنی بدهید، مطمئنا دچار خسران خواهد شد این جامعه. این جامعه به تک تک شما جوان ها احتیاج دارد. نه به عنوان جوانی که بیاد و به عنوان سیاهی لشگر قرار بگیرد. نه. جمعیت امام علی، رئیس، مرئوس، از این برنامه ها ندارد. دوستان همیشه به من لطف دارند، همیشه محبت دارند، در بسیاری از مواقع ما رو صدا می کنند بیایم صحبت کنیم. سیستم جمعیت امام علی علیه السلام بر این اساسه که هر کس در این سیستم یک رهبره، یک رئیسه، یک کسی است که باید برای مملکتش، برای کشورش برای خودش برای همنوع هایش کار کنه. یک گاندیه، یک مسیحه، یک موسی است، یک محمده، یک علیه.
علی یا محمدی که آمده روزمرگی های اجتماع خودش رو، بتهای عیار اجتماع خودش رو، با اون سوال طوفانی بای ذنب قتلتش، می خواد از بین ببره. سوالی که عادت شده. برای همه این عادت رو دوششون مونده، برای همه این عادت یه چیزه روزمره ای شده. اما حضرت محمد میاد سوال می کنه به کدامین گناه، شما درونیات خودتون رو، بزرگی خودتون رو، اون نوزاد کودک زنانه خودتون رو که زایش و باروری برای آیندگان داره، دارید از بین می برید.
در این فضا، در این ذهنیت، ما این ذهنیت رو به همه دانشگاه ها، فرض کنید دانشگاه فردوسی مشهد که ما دو سه هفته پیش اونجا دفتر جمعیت افتتاح میشد، در اون دانشگاه ما با بچه ها صحبت کردیم، گفتیم بچه ها ما در زمانی هستیم، زمانی که همه جای جهان منتظر ظهور گونه ای حق هستند. در هر قوم و آئین و دینی، یا حتی مسلک های الحادی انتظار وجود دارد. انتظار برای اینکه جامعه ای برتر و بهتر بوجود بیاد.
دنیایی که شما میرید اینترنت، یک دکمه سرچ می کنید، انواع بچه های فروختنی و بچه هایی که برای کلیه و روده و معده شون قیمت گذاشتند، برای فحشا قیمت گذاشتن، بر روی اینترنت میان.
ما جلسه ای توی دانشگاه خواجه نصیر داشتیم، بچه ها می گفتن آقا ما متعصب و متاثر شدیم، می خوایم توی این شرایط محاصره ای که قرار گرفته ایم واقعا به داد همون بچه ها برسیم.
بجه هایی که این حرف رو میزدند، ما در جبینشان قدرت، انرژی و یک ایثار تمام می دیدیم، این بچه ها قابلیت این رو دارند که از نیل عبور کنند. شما ببینید، بچه های این جمعیت، چند نفرشون به سادگی میان توی این دانشگاه، البته من خیلی متشکرم از مسئولین این دانشگاه، یه همچین برنامه ای به راه میاندازند، و مطمئن باشید چون حرف دل رو می زنند، به دل شما هم خواهند نشست. و شما هم با اونها خواهید شد و با اونها حرف دل می زنید.
این نیرویی که در بچه ها وجود دارد، برای یک انقلاب جهانی، ببینید، وقتی واژه های صلح جهانی، بهداشت جهانی، واژه های حقوق بشر، حقوق کودکان، حقوق محرومین، حقوق زنان، اینها مطرح میشه، اینها یه واژه های جهانی است. دیگه ما رفتیم توی یک بحث کلی جهانی. دیگه از یک امداد صرفی که فرض کنید، یه پولکی جمع می کند و بعد به چهار نفر مثلا هدیه میدهد، و یه شب عیدی میگیرد فرق دارد این جمعیت.
این جمعیت یک جمعیت دانشجویی است که نیروی ذهن دانشجو، قدرت و انگیزه های یک دانشجو، و اون ذهنیتی که من می خواهم برای جامعه خودم، برای مملکت خودم، برای جهان خودم، برای فرصت کوتاه زندگی خودم، برای اون لحظه ای که من رو تو چهار دیوار قبر می گذارند، جوابی داشته باشم، این نیرو و این انگیزه باعث میشود که دانشجوها دست به عمل بزنند. دست به کار بزنند.
رهبر و رئیس، و کسانی که این جمعیت رو هدایت کردند، که من بی اجازه این عزیزان صحبت می کنم، خانمی است مثل مادر سعیده، خانم پند، که اینجا تشریف دارند. که بچه شون مربی و معلم بچه های ما بود. بچه های ما با بچه های کوچک سرطانی درس رفتن را یاد گرفتند. با بچه هایی که از لحاظ مسائل بهداشت و درمان در فقر، در جامعه ما، خیلی جای تاسفه، در فقر، در خیلی مسائل دیگه ای بودند که شاید الان من خدمت خانم پند بگم تعجب کنند. اصلا در ایران، شیوه ای که برای، حالا اینا یی که من میگم، چیزهایی که ما باید، مسئولیتش بر دوش ماست، اینجا چیزی نیست که من بیام بگم، مثلا بخواهم علیه نظام پزشکی صحبت کنیم یا چیز دیگری. نه. یک قاموسی وقتی کم داره هم مردمش دارن کم میذارن، هم دولت مرداش. خیلی ها باید دست به دست هم بدن، یه کار کوچیکی نیست...
عرضم به حضور شما، در فضایی که ، من متشکرم از دوست عزیزی که این احسنت رو گفتند، من همین جا به ایشون هم احسنت میگم. در فضایی که، عرضم به حضور شما، این مادر، بچه ی خودش رو به بیمارستان می بره، به محض اینکه بچه اش رو می بینن، میگن آقا بچه ات باید شیمی درمانی بشه. در شیمی درمانی که این بچه انجام میده، به مادر این بچه نمی گن که روش شیمی درمانی تهاجمی است برای از بین بردن سلولهای مغز استخوان بچه تو. و بعد از اینکه این بچه تو سلولهای مغز استخوانش از بین رفت، میمیره.
منتها ما شیمی درمانی میکنیم، که به جای اینکه بچه ات دو هفته ای بمیره، سه سال زجر بکشه، تیکه تیکه بشه، کور بشه، روده اش بریزه بیرون، معده اش بریزه بیرون، کر بشه، جلوی چشم مادر و پدر، قطعه قطعه تحویلش بگیرین.
در جاهای دیگه دنیا، حداقل، بچه رو وقتی میبرن شیمی درمانی می کنن، بیماری آ.ال.ام که بچه های ما باهاش برخورد کردن، جزء معضلات شدید بود که بچه های ما رو تکون داد، وقتی مواجه با آ.ال.ام میشوند، به محض اینکه بچه رو میبرند برای شیمی درمانی ، بخشی از بافت مغز استخوانش رو که سالمه می گیرند، و بعد کشت می دهند، و بعد از این قضیه به بچه پیوند می زنند، این کاهلی ماست، که امروز، اون ارث گذشتکان ما، اون ارثی که پدران ما، گذاشتن، حاصل میشه برای امثال خانم پند.
دانشجو باید نگاه خودش رو به علم، به تحقیق، به اجتماع خودش داشته باشه. آقا قصد ما اینه دانشجو، عالم، سواد، تحصیل، و بعد مدیر بار بیاد. این جامعه مدیر نداره آقا جان...
این جامعه مدیر نداره...
مدیرهای این جامعه از دانشگاه ها میان بیرون.
فایل صوتی (کوچه گردان ۸۲ - قسمت چهارم)٬ WMA, 592 Kb، 9:33
همه شما کیسه های مهرتون رو بخشیدید. فقط برای نوزدهم و بیست و یکم. کیسه بر زمین می ماند تا شبی کسی برخیزد. یاد بگیرد که محمد با آن کودک، علی با آن کودک، چگونه بازی می کرده. و کشف کند بازی های علی را. بازی های کودکانه علی را. و کودکی را بزرگ کند. رشد دهد.
مبادا، مبادا، کودکی را تنها گذاریم و مبادا بازی های زیبای علی را گم کنیم. شیعه علی هستیم تا زمانی که لبخند بر لب کودکان نشانیم دست از طلب بر نمی داریم.
دست از طلب برندارم
یا تن رسد به جانان
یا جان زتن درآید
و حال هروله ما شروع می شود. صبح زود نیست. همچون روزی که ابراهیم به کوه می شود. هیچ کداممان از خواب نپریده ایم. خوابی نبوده. خواب از خانه چشممان دور می کنیم. و بر می خیزیم. اسماعیل را نباید قربان کنیم. اما باید به خنجر غیرت، اسماعیل جانمان را قربان کنیم.
تشنه است. هاجر وار هروله زنید برای اسماعیلتان تا زمزم بجوشد از خاک سخت نا ممکن. هروله زنید، هروله زنید همچون هاجر تا لبخند بر لبان کودکی نشیند. زمزم جاودان، همان اشک چشم من و تو، آمیخته به اشک کودکی ها و اشک محمد.
هروله زنید یاران، دوستان، عزیزان، برادران من.
همه با هم قیام کنید...
قیام کنید...
قیام کنید... شب قدر است. علی را از تصویرهای خود، از کتاب های التماستان برای دنیا جدا کنید...
علی دیگر گونه را صدا زنید، به حد مسئولیت، عشق و تعصب...
علی را در حد رسالت، امامت، حرکتی تا معاد صدا زنید...
این گوشت و پوست و خون و استخوان را به خاک تحویل خواهیم داد...
همه ما، و در آن تحویل...
بدا به حال کسی که افن باشد، و ترسش عافیت دنیایش.
پس علی دیگر گونه در این شب صدا بزنید.
حی ای را، جاودانه ای را، عاشقی را که هم اکنون در اینجا هست و من سر خون رنگش را می بینم و می گوید، فرزندان علی، شما، تحویل گرفتن خون مرا باید به انجام رسانید.
کیسه بر زمین مانده مرا بلند کرده اید، احسنت بر شما، اما اینک خون من خواهان عدالتی است که شما باید طالبش باشید.
جامعه مسلمان، پاک از فقر، از زنا، فحشا، از اعتیاد، بدا به حال جامعه ای که شش میلیون بی کار دارد. ننازید به دعاهایتان، ننازید به جوشن کبیر خواندن. هیچ لباسی شما را نگه نمی دارد.
امروز گفتم یا علی اگر دست مرا نگیری مانده ام.
در ماشین بی حال شدم. حس کردم دست گرمی دست مرا گرفته و حس کردم در دوزخی هستم.
دوزخی بی انتها. مثل همین کابوس. کابوس امشب. خانه های محرومین، فقرا.
باغ آذری را بروید ببینید. خانواده هایی داریم که به ده هزار تومن کودکشان را می فروشند.
علی من از جنس عشق، تعصب، مسئولیت است. پس داد بزنید، یا علی، یا علی، یا علی...
من تو را می خواهم. با تمام وجود. انقلابی در دل ایجاد کنید. انقلابی که یک خارجی برای دلفینش می کند.
آنها عدالت مادی شان را سالهاست اجرا کرده اند. عدالت مادی ما کجاست.
باید هزاران انبیا برای ما بمیرند. تا عاشقانه فریادشان زنیم.
این جهل چیست؟ کجاست؟
کشوری که باید طراوت هزاران هزار گاندی، هزاران هزار محمد، پاستور، ...
دانشجویان ما کجا هستید. عرصه خالیست.
فریاد زنید. فریادی به شکل بیداری. به شکل عشق. علی همین جاست. صدایش زنید و بیعت کنید.
این شب شب بیعت است.
ما نوزدهم این برنامه را داشتیم.
بیعت کنید، و بیعت کنید که ما دستانمان را به دست تو داده ایم یا علی.
برای کوچه گردی های شب به شبت.
و ما کاری خواهیم کرد که تو در بهشتت، آرام بخوابی و تا این حد آواره در بین ما نگردی. با سر خون بارش.
یا علی...
یا علی...
یا علی...
یا علی...
بلند تر، جانت رو آزاد کن...
یا علی...
یا علی...
جانت را آزاد کن خواهشا...
یا علی...
خدایا قفل از دهان ما، از قلب ما بگیر بتوانیم علی تو را صدا زنیم...
یا علی...
یا علی...
یا علی...
همه دست بر دست هم بدید. دستاتون رو بیارید بالا...
یا علی...
دست به دست هم بدید خواهش می کنم...
ریسمان الهی، چنگ زدن شماست به بشر، در عشق...
خدا رو در آسمان نجویید، خدا لبخند کودکی است که بر لبانش می نشیند...
یا علی...
...
دوستان من دادم رو زدم...
میریم تا سال بعد...
شما سال بعد شب قدر می آیید...
قرآن هر شب نازل شد، در یک شب کامل شد...
امشب کاملش میاد ...
و هر شب شما باید آیِه به آیه قرآن را بخوانید...
فایل صوتی (کوچه گردان ۸۲ - قسمت سوم)٬ WMA, 1160 Kb، 18:16
حال محمد سویی می شود. گال زده گرگان، این سگان مست، باید او را بکشند تا خواب راحت داشته باشند. تا زندگی راحت داشته باشند.
راه علی راه خون است. راه علی راه فقر ستیزی است. راه علی این راه است که مظلومیت نباشد. برابری، برادری، عدالت.
و محمد از این بستر بر می خیزد. علی مانده است. زانوی غم در بغل. پیامبر می رود، علی می ماند با لخت درد محمد.
نگاهی می اندازد. ببینید این نگاه را. نگاهی می اندازد. تصور کنید این حرکت را. توجه کنید.
به رخت نگاهی می اندازد. جای عشق ورزی محمد. مسئولیت محمد. پیش از وحی، بعد از وحی. بوی عطر وحی اینجاست.
علی آرام جراتی به خود می دهد. سالهای سال است که کودکانه بر این تخت نجسته. سالهای سال است که ملحفه این تخت را جرات حرکت نداشته. این تخت، این رخت، جانشین محمد است. هرکس که در این تخت بخوابد، به لحظه ای آسمان افق محمد را خواهد دید.
همان آسمان که پشت این کاه گل است. آسمان به وسعت اذا الشمس کورت. و علی آرام به بستر می شود. می لرزد. ملحفه را بالا می کشد. بوی اشک یک پیامبر. بوی اشک ختم. گریه ای، دم و بازدمی. که حلاوت دم و بازدم ابراهیم را داد.
آتش می گیرد. در این حلاوت تسلیم ابراهیم است.
همان گونه که می گوید، اگر خورشید را در دست راست من، ماه را در دست چپ من بگذارید، دست از رسالت بر نمی دارم.
چقدر با علی جنگیدند. جنگیدند. چقدر با محمد جنگیدند. یا محمد ما با این عوام الناس چکار کنیم.
اینها دلخوش نوحه های خود هستند. اینها درک از خدایان را همان گونه دارند که همه دارند.
بگذر. 360 بت به خدایی را امان ده. تو را عافیت می بخشیم. عوام الناس را به هم نزن.
پرستش به از نپرستیدن. تو خدای نادیده را به اینان نمی توانی جواب دهی. چشمان اینها عادت به سنگی تراشیده، زیبا از جنس مرمر، یشم، شاید طلای ریخته، شاید نقره دارد. چه می کنی محمد. آتش به جانت می زنیم. و علی این را درک می کند. علی درک می کند. محمد است، پیشوای برده گریزی و برده ستیزی. همچون موسی. عصایی است. نیلی شکافته به وسعت اشک های محمد.
اشک های محمد که این اشک ها تا اینک جاری است. و امشب شما جریان این اشک ها را درک خواهید کرد. دمی است شفابخش. در حد دم مسیحا. مرده زنده کننده. که محمد مرده جان بسیاری را زنده کرد. و مرده جان بسیاری مرده ماند. حتی به وضو و دعا و نماز و قدر نشینی و روزه.
و علی ختم را شمیم ختم را، آن ملحفه گریه زده را بالا می کشد. علی جانشین رخت درد محمد است. آنان که می گویند علی امامت آن او نیست یا محمد او را نخوانده بدانند قسمت رخت درد محمد به هرکس نمی شد.
بگردیم، بگردیم، بگردیم، بگردیم، که این لحظه لحظه درد ذهن من بود. شاید پیدا کردن رخت محمد، شاید تحویل دادن این رخت در شب های قدر. شاید زمانی که من بچه های خودم رو توی اون خانه قدیمی دیدم، بی تاب خوابیده اند، بی تاب از مسئولیت. که ملحفه ای که بر روی محمد افتاد ملحفه مسئولیت و غیرت است و درد و عشق و رنج برای دیگری. که خداوند می گوید نزدیک است جان عزیزت را برای دیگران به خطر اندازی و محمد در راه خداوند می جنگد و می جنگد و می جنگد. بگردید، بگردید تا زمانی که فاطمه ای به خانه علی می آید. فاطمه مونث وحی. مونث پیامبری. فاطمه مادر وحی. فاطمه مریم دین محمد. و این عزیز، این زهرا، این پاک به خانه علی می آید. بگردیم و بگردیم تا زمانی که...
من یک داستانی برای شما بگم...
یک شب برای چند تا از بچه ها بیمارستان علی اصغر گریه می کردیم. هر شب یکی شان می مرد. بعضی شب ها تا هشت تا از این بچه ها می مردند. باهاشون عاشقانه زندگی می کریدم. در یک لحظه رو به آسمون کردم. گفتم آسمون آیا رنجی به حد رنج من هست؟ آخه چرا به زمین نمی آی؟ چرا وقتی نگاه من رو می بینی رو نمی گیری؟ من دارم از اون بچه کوچیکی سوال می کنم، از انسیه میرزایی سوال می کنم که به خاطر نبود دارو مرده. از میلاد عبدلی سوال می کنم که به خاطر نبود بهداشت مرده. من از کس سختی سوال نمی کنم. آنکه مرده به خاطر تقدیر نمرده. در سرنوشتش نبوده. سرنوشتش را ما نوشته ایم. از دربان ساده آن بیمارستان بگیرید، تا رئیس و چه و چه اش تا من نوعی که اینجا نشسته ام.
گفتم آسمان آیا پائین نمی آیی؟ آیا شرم نمی کنی؟ آیا رنجی بالاتر از رنج من هست؟ بر دلم برات شد که انگار پرده ای باز شد به شب شهادت، شهادته یه گونه ای. حالا از دهان من پرید، شهادت حضرت محمد. که رفتن ایشان هم شهادتی بود. به شبی که جمع مظلوم، جمع عاشق، علی و فاطمه، حسین و حسن، زینب، پیامبرشان را بر خاک می گذارند. مگر می توان باور کرد. به جای آن ملحفه اینک خاک سرد. به جای چیدن زاری ها و گریه ها، به جای دیدن لبخند، به جای دیدن شعف چشم های محمد، اینک خاک سرد، لحد، سنگ.
علی بی تاب است. فاطمه را در آغوش می گیرد، دلداری می دهد.
حتی نبوت و وحی و فرزندان طهارت نیز بی تابند از رفتن محمد.
علی بی تاب است.
و در نهایت، در این بی تابی فاطمه را در آغوش می گیرد. یتیم. حتی حسن و حسین را نیز در آغوش می گیرد. یتیم. پدرتان رفت. پدر همه ما رفت. محمد پدر ما بود. و می جنگند برای خلافتش، می جنگند برای پاره لباسش. کسی لنگ کفشش را دوست دارد. کسی ذره ای از موی چیده اش. کجاست رسالت؟
ما هنوز گدای موی چیده و لنگ کفش محمدیم. به تکه ای از خاک کربلا غش می کنیم. اما غیبت حسین چه؟
اگر واقعا همه مردمان ما شیعه حسین بودند و ظرافت بیعت را درک می کردند که ما امروز اینجا نبودیم.
و بعد، در نهایت... بچه ها این شمع را اشاره می کنند... راهی شروع می شه. یک زمانی هست ...
سوختن یک گل با شمع. همیشه همینه. خیلی گلها در همین شمع ها سوختن. شمع هایی بودند که فکر می کردند که شمعند و گل می سوزوندند. خدایا! ما رو شمعی نگردون عمری نسوزیم، عمری گل بسوزونیم. اینا همه نشانه است.
نان فقیر نوازی رو فاطمه می پخت. از شکم حسن و حسین کسر می شد. علی به دنبال عدالت در کوچه های کوفه می گشت. این عدالت نه از جنس عدالت نان و شکم سیر کردن است.
علی داستان پیامبر را، داستان وحی را به این کودکان می داد. آغوشش بوی محمد می دهد. تنش شمسم حرا را دارد. ختم است این علی. پیشوای این شب هاست. خواب او در همان رخت، از چشم گریخته است. آن عاشق از همان زمان که به رخت محمد شده است، خواب از چشمش رفته است. و تلاش می کند، تا از عدالت شکم به عدالت قلب و از عدالت قلب به عدالت سر و از عدالت سر به عدالت آسمان رسد.
و اینجاست که عاشق می شود که کودکان چقدر زیبایند در جستن عدالت آسمانی. در جستن عدالتی بین شکم و سر تا قلب تا بالا. چه کاشفانی هستند این کودکان. این علی است که عاشقانه به آنها می گردد. این علی است که خلاف خلافت روزش، در میان یارانش خود را تنها می یابد. اما در شب های کوچه گردی اش خود را احیا و کامل.
به فردایی امیدوار است، شیعیانش، کودکانی است که علی باید مسئولانه سایه به آنان بیافکند تا مبادا بای ذنب قتلت دیگری پیش بیاید.
و نهایت و در انتها، ... اینم من به شما بگم، این تصویری است که در جلوی چشمان من باز شد، همانگونه که دیدم بچه های جمعیت ما عاشق کودکی می شن، تصورم آمد آن ضربت ناجوان مرد بر فرق علی در آن در شب، شب نوزدهم، که ما قدرش را گرفته ایم، برای خودمان عزا گرفته ایم، طلب کردیم که تحویل بشه روح ما، شب قدر گونه ای اگر تحویل درست اتفاق بیافته، قدری بر دلتون نازل بشه، عیده. همون عیدی که علی میگه. درکش درک عیده. تلاش کردیم تا این عید رو درک کنیم.
ولی ضربت می خوره. کودکان کوفه را چه کنم. حامیان و حاملان وحی را چه کنم. برای کسی شان داستان پیامبر را تا اینجا گفته ام. آن کودک آن کوچه بر دوش من سوار می شود. آن دیگری شیطان است. اول که باید به خانه بروم کمی باید نازش را بکشم، ادایش را بخرم. با او بازی کنم. پشت مادرش مخفی می شود. آن دیگری هدیه ای را از من طلب کرده. این دیگری کفشی را. کفش کودک کوچک حسین را برایش رفو زده ام.
علی ضربت خورده است. زاری می کند. می افتد، بلند می شود. می افتد، بلند می شود. و کیسه خود را به دوش می گیرد.
حسن و حسین می گویند، آقا، آقا، ما این کیسه را می بریم. حال شما روبراه نیست. بنشینید. بخوابید. استراحت کنید.
عمری خواب به ایشان حرام بوده. چگونه بنشینند. بلند می شوند. حسین، عزیزتر از جانم، فرزندم. آن کیسه را بیاور. با پدرت مخالفت نکن. در دین محمد، مخالفت با پدر نیست. آن کیسه را بیاور.
پارچه ای می بندند از جنس نمد. از جنس هرچه سختی است. تا سخت این خون را خون بند کنند. کودک آن کوچه منتظر من است. آن یتیم. آن تنها. و می افتند، بلند می شوند.
امام حسن می گوید من می برم. بر دوش تو سوار نخواهد شد حسن. با تو غریبی خواهد کرد حسین. تو نمی دانی داستان محمد را به چه لحن بگویی زینب.
تا به بنفشه می دهد طره مشک زای تو
و آنجاست که علی، در همین افتادن ها، هق هق کنان. به یارانش، فرزندانش، شیعیانش، ادامه دهندگانش، در حالی که اسم کودکان کوچه کوفه را صدا می زند، می گوید خدا را، خدا را، خدا را،... خدا را، خدا را، خدا را،... مباد، مباد، مباد، مباد، مباد، مباد، که یتیمان را گاه سیر، گاه گرسنه بگذاریم.
فایل صوتی (کوچه گردان ۸۲ - قسمت دوم)٬ WMA, 840 Kb، 13:33
عزیزی می گفت علی (ع) در بهشت چگونه قرار دارد؟ علی در بهشت قرار و آرام ندارد، عزیزان. من این بی قراری و بی آرامی را دیده ام. من نه این جمع ساده. این جمعی که با استخوان شکستن، با درد و رنج در این شب ها، با حضرت عشق بازی کردند.
به یادتون بیاد. به یادتون بیاد که امشب شب شهادت ایشونه. و به یاد بیارید شب شهادت کیست.
مستحبات در سر جای خودش، مستحبه. واحبات واجب.
واجب امشب ما، گرفتن خونرنگ علی است، نه کیسه بر زمین مانده اش. واجب امشب ما اینه. در نماز مستحب، حالی که بر شما میره، با نماز واجب فرق داره. در روزه مستحب حالی که بر شما میره، با روزه واجب فرق داره.
در شب قدر، قدر نازل میشه. در شبهای دیگه قدر نازل نمیشه.
توی این شبها علی مظلومه. مظلوم، مظلوم، مظلوم به اندازه کودکی هایش. آن زمان که حضرت بی تابی می کنند. پیامبری به رنج افتاده. از خانه بیرون می زند. آن کودک کوچک، علی ما، ایستاده، محمد را می نگرد در افق نگاهش.
در افق نگاهش محمد است که به تاریکی شب می زند، بی تاب، عاشق. نیستی هبل، نیستی لات، نیستی منات، نیستی عذا. در تو محبتی نیست. در تو عشق، احسان، خنده، لبخند، زیبایی نیست.
علی بیاد می آورد محمد دیشب می گریست، مثل هر شب. برای کودکی که زنده به قربان شده است. علی بی تاب بر دور محمد می گردد.
ببینید یک شخص، یک مولود کعبه، یک کسی که در کعبه بدنیا میآید، چگونه کودکی می کند. کودکیش بوی وحی می دهد. کودکی اش علت وحی را استخراج کرده است.
محمد بی تاب است. در رخت خود را می پیچد. رطوبت اشک هایش بر این مرهبه می نشیند. اشک های رسالت، اشک های مسئولیت. اشک های پرسش. ای انسان بای ذنب قتلت. به کدامین گناه این فرزند را به گور گذاشتید. به کدامین گناه این مونث واره را خاک کرده اید جاهلان؟ به کدامین گناه؟
علی می داند در ذهن کودکی هایش شاید مردم کوچه کوچه گفته باشند بر گرد این دیوانه نگرد، ای کودک آینده! بر گرد او مگرد. اما علی بر لنگه های در تکیه می زند، های های اشک محمد را دزدکی می بیند. محمد به حرا می شود. حاصل حرایش را علی می دزدد. با نگاه کودکانه اش، با سوالش، با کشفش.
در کدام کتاب نوشته غیر از اینکه من کودکی را به چشم دیدم. این زاری را. و محمد بر می خیزد، می جنگد، می جنگد، می جنگد. آنقدر می جنگد.
همه به او تذکر می دهند. یا محمد! از خدایان نبر. خدایان تو را غضب خواهند کرد.
آیین نشکن. ای مرد! گناهکار! چه می کنی! نفرین بر تو باد! اوف! لعنت بر تو!
و ناگهان پیامبر می گوید، لعنت بر خدایانتان! لا اله، لا اله، لا اله، لا اله، نیستی خدایا، نیستی خدایا، نیستی خدایا! عدالت تو کجاست؟ کجا جاری شده عدالت تو ای خدایان! عدالت تو زمانی جاری می شود، که از این 360 بت، خون حاصل نگردد. زنده به گوری حاصل نگردد.
آنقدر لا اله می گوید، تا لا اله، لا اله الا الله می شود. نیست خدایی بجز خدایی که در این درد، در این رنج، در این گریه صخره و سنگ شناختم. و خداوند می گوید: ای گم شده! ای تلاشگر! ای مسئول! ای عاشق! حال به تو می گویم بخوان به نام من که نام من رحمت است و بخشش.
اقرا بسم ربک الذی خلق! پروردگار تو صدایت می زند. صدایی می خواستی. این صدا صدای زندگی است. صدای حیات است. صدای رحمت است که خداوند دلیل خنده های ماست که خداوند خود خنده های ماست. که خداوند همان نانی است که از سر عشق بر سر سفره ها تقسیم می کنیم.
و محمد چنین بی تاب به خانه می زند. چه کس را دیده ام. این رسالت را با که تقسیم کنم. علی است حیران. با همان لباس کودکی. ایستاده است با همان قامت کودکی! منتها با غیرت یک مرد! مسئولیت یک مرد!
محمد می لرزد و آنی علی به عنوان اولین کسی که به محمد ایمان می آورد در آغوش او می شود.
محمد و علی اند که می گریند.
کسی بزرگوارانه و کسی کودکانه.
کسی از دنیای پیری 40 ساله و کسی از پاکی کودکی.
ببینید! ببینید! ببینید علی ما را!
کودکی اش وحی و بلوغش گشتن در مقام پیامبران. گوشه نشینی. رنج.
خانه ای ساخته شده است. جمعی گرد هم آمده اند. بت ها قانون خود را بر مردم نوشته اند. این قانون را باید به هم زنیم.
علی است، محمد، بلوغ. ناگهان در مقام پیامبران تمام می شود.
علی است که جنگ ساده جوانی و بلوغ ما که همه ما به اقتضای انسانی خودمان داریم، در مقام پیامبران طی می کند.
ابراهیم وار! موسی وار! عیسی وار! نوح وار!
لحظه به لحظه هر سوال بشری اش را در مقام انبیاء جوابی می یابد.
حال علی جوان است. بلوغش را به جوانی داده است. محمد نشسته و زمانی رسیده که باید دین را اعلام کرد.
آنی که به فرزندانش می گوید، یاران اندک من، امروز زمان گفتن حق است. علی به اولین پارچه ای که مقابل دستش است که بر این خانه نمور زده سکوت بسته اند و تاریکش کرده اند، چنگ می زند. کژتابه نوری به تو می زند و علی به اولین کوچه فریاد می شود: لا اله الا الله. و این لا اله الا الله، همان لا اله الا الله حرا ست. که بتان سنگ باران خیابان ها می شوند، بر دوش محمد می افتند. و علی مقابل این سر ایستاده است. قدم بر می دارد در میان سنگ جهل، پیشاپیش می رود. آنروز علی امام است. آنروز یاسر امام است. حلقه عشاق، جلوداری.
ذغال بر زمین می ریزند. تا پای پیامبر بسوزانند. علی پایکوبان بر ذغال، عاشق و رقص کنان می گردد و می گذرد.
ببینید این عشق را، جوانی، جوانی جنگ و جهاد، خیبر شکنی.
جوانی که درش نفرت در قلب این مرد نبود، الا تکلیف که حتی این انسان والا عشق به آدمین را نیز در تکلیف خود قرار می داد.
اگر بی تاب از عشق می شد نیز، قدمی می زد تا عشقش به تکلیف ادا شود.
جوانی علی، جوانی که گاه، گاه در عشقی، عشق به فاطمه ای می پرد، عشق به فرزند وحی، که این عشق نیز گونه ای وظیفه است و این جوانی تحویل پیری می شود. در همان افق آنکه علی می بیند جوانان، یاران محمد، چه سختی هایی می کشند. بلالی را می کوبند، یاسری را، عماری را، سمیه ای را.
یاران پیامبر در تهمت اند. و حال پیامبر است که در شبی تاریک، با آیه ای وحی از بستر خود بر می خیزد. بستر عرش ها، بستر مسئولیت. بستری که با بستر خواب زده من و شما فرق می کند. بستر عشق. عشق به همان کودک که امروز هم بای ذنب قتلت می گوید.
ناگهان محمد بلند می شود. با یار غارش به سویی می گردد. حال علی مانده در آن خانه. خانه طرح و توطئه کفتاران. گال زده گرگان، سگان مست و وحشی. هر کدام قصدی دارند که از گوشه ای بر این خانه بجهند. مرد حق و راستی را بکشند. زیرا که بشر خواب خود را خوشتر دارد. زیرا که بشر آسایش خود را خوش تر دارد. زیرا که بشر سالی یک بار به آئین بتان می تواند به فقیری چون سگی غذا بیاندازد. زیرا که این بشر علی و محمد خود را دارند. نوحه و زاری خود را می خوانند. چه نیاز است به این علی و محمد. اینها بر برج عاج خود نشسته اند.
در آئین های هندو و ایرانی چرخ و گلدشت می زنند. هزار خدا دارند. وجدانشان را با هر بتی آرام می کنند.
هزاران مجسمه ساخته اند. مثل همین آئین تیئه و مدیتیشن و چه و چه و چه که جوانان ما بهش چنگ می زنند. برای آرامش وجدان انواع قرص های مسکن وجود دارد. 360 قطب خدایی. جایگزینان محمد و علی.
با عرض سلام
من درگیر برنامه بودم، و به دوستان می گفتم که اجازه بدهید الان نوبت صحبت ماست. صحبت کردن برای من وظیفه است و من به وظیفه آمده ام در خدمت شما قرار گرفته ام.
واقعا این چند سالی که در خدمت این جمعیت دانشجویی بودم جز این وظیفه سنگین چیزی برای خودم احساس نکردم.
یک چیزهایی است، یک اندیشه هایی است. یک افکاری است که شاید ضروری باشه ما در خدمت شما بیان کنیم.
این شبها شبهای ذکر مولاست. شبهای گفن از مولا علی (ع) است. سریعا و ساده من خدمت شما عرض کنم که ما شخص پرست نیستیم. پرستیدن شخص در دایره ذهن ما نبوده.
این طور هم نبوده که چنگ بزنیم به یک سری کتب، یک سری دانسته ها، یا مثلا من ببینم پدرم در راه مولا خیری می کنه و بعد ما بیایم یک خیری انجام بدیم.
مولا علی (ع) بشارت است. مولا علی (ع) هادی است. و این هدایتشون را الحمدلله بر این جمع دانشجو سایه افکندند.
من باید خدمت شما عرض کنم ایشان در این جمع نشسته. درک این نشستن، درک این حی بودن، درک این حضور جان من رو گرفته. من و این دانشجویان رو.
کاشف ایشان در کتاب نبودیم. عطر شمیم حضور حضرت را در محروم ترین، در سخت ترین لحظات، بالای سر 150 کودکی که بین ما نیستند. در لحظه لحظه عشق خونین رنگ شبهای قدر.
ما شبهای قدرمون را توی بیمارستان ها، ما شبهای قدرمون را در خانه محرومین. ما شبهای قدرمون رو در خانه سبز برگزار کردیم. ما شبامون را با کسانی تقسیم کردیم که امروز بین ما نیستند. ما ساعتها بچه هامون خیابون گردی کردن تا یک سری عزیزان رو پیدا کنن و در هر گشتنی، اشاره حضرت بود که دلیل من، بودن من، زنده بودن من، همین کودک یتیم سرما زده خیابون هاست. دلیل فاطمه، دلیل حسین، دلیل تمامی انبیاء، از ابراهیم نبی بگیر، تا عیسی، تا موسی، تا بودا، تا داوود و سلیمان، همین سرمای بی عدالت خیابان ها و فراموشی و خواب ما بوده.
حضرت جنازه ای در نجف نیست که عده ای چنگ به قامت حرم ایشان بزنند و گدای روزمره گی هاشون باشن گدای مشکلاتشون باشن. حضرت حی ایست، حاضر، جاودانه، تمام، که بیعتش در همین شبهای خونرنگ شکل می گیره.
حضرت حضوری است که هر لحظه و هر جا در گوشه گوشه این شهر، نه این شهر، که این دنیای بی عدالت، که این جهان بی سامان، به دنبال شیعیان خودش می گرده. و در هر قدری قدر ایشان شناخته نمیشه. ضربت خورده و به خون افتاده، کیسه یتیم نوازی شون رو خودشون بر در خونه هاشون می برن.
بارها و بارها بچه های ما شنیدن، در اوج درد، رنج، سختی، تب، گوشه گیری افتادن، چگونه حضرت دست یک محرومی رو گرفته.
این ما نبودیم. ما شاهد این دستگیری بودیم. در نگاه ما این دستگیری آمد.
یک قانونی فرای قانون زمین.
یک عدالتی فرای عدالت خاکی.
عدالتی از جنس آفتاب.
عدالتی گرم کننده، مهربان.
عدالتی کامل، عدالتی گریان همجون این باران شب ریز.
بارانی که هر لحظه در خیابون های تنهای این شهر سرد ما رو خیس می کرد.
عدالتی از این جنس... عدالتی از این جنس پیدا شد.
در لحظه به لحظه راهمان، مادری افتاده بود، زاری می کرد، مشت بر سینه می کوبید، در آخرین لحظه امیدش یا علی می گفت. ناگهان خوابم آشفته می شد.
آقا اشارتی دیگر می زد، شاید عزیزان بگویند این آدرس ها چگونه پیدا شده. بسیاری از این آدرس ها اشارت شده به ما.
مادری بود که برای عمل قلب بچه اش مونده بود. برادر ما حمید فنایی تمام وقت و زندگی اش را گذاشت تا به عمل قلب این بچه برسه. و اون مادر می گفت من در اون لحظه گفتم، یا علی اگر کمکم نکنی نیستی. و علی هستی اش را در هل دادن این دانشجوی عزیز خواجه نصیری نشان داد.
چگونه علی را فهم می کنیم. خلق زاری کننده برای شبهای قدر. همه ما با یک نوحه و مرثیه گریه می کنیم. داد می زنیم. وانفسا بر سر می کوبیم. رهایمان کنند بر خود قمه می زنیم. زخم می زنیم.
زخم بر دل من است و جان من. راه علی مانده است.
اشک ریختن برای علی، چاره ساز علی نیست که بر پای بتان اشک می ریختند. بر پای بتان فرزند قربان می کردند.
چه ناچیزی دارید برای علی؟
علی راه است. روش است. از عدالت مادی، از یک کیسه ساده شروع می شود، بعد می گردد به دنبال عدالت معنوی.
برای دانلود کردن فایل های زیر لینک مربوط را انتخاب نموده و در صفحه جدید باز شده٬ بروی عبارت Download که در پائین کادر پخش صدا قرار دارد٬ کلیک نمائید.
کوچه گردان سال 82:
اگر بچه هاي ما مرگ را از نزديك مي بينند ، حداقل مي توانند به اين مادر ها آرامش دهند مرگ قضيه خيلي پيچيده اي است . انسان در مقابل مرگ بي صبر مي شود.انسان ضعيف خلق شده است . ما بر چيزي كه برايمان محسوس نباشد ،ناراحت مي شويم ، به هم مي ريزيم بچه اي كه من در تن خودم آرامش كردم و پرورش داده ام چگونه مي توانم شاهد فساد و به هم ريختن جسمش باشم . نمي توانم باور كنم ، اما خود خانم پند ، خود خانم پند مي توانند شهادت بدهند كه فرزند خود راچگونه پيدا كردند ،مثل همان ماده كه ديگر شما نمي توانيد به ان صورت پيدايش كنيد همه جا مي بينيدش همه جا و اين يعني مادر جهاني شدن . اينگونه بود كه مادري از مرگ عزيزش مثل بقيه مادران عزيزي كه اينجا هستند ، همچنين جاودانگي ساخت و ما هر كاري مي كنيم به نيت اين بچه هاست
دو نكته ديگر بايد بگويم : من عاشق تک تک بچه هاي اين مادران شدم حتی اگر یک بار فقط موفق به دیدنشان می شدم. و هر بار از شنيدن رفتن هر كدام از اين بچه ها انقدر ناراحت مي شدم مثل اينكه بگويند بچه خودت رفته ، خدا ر ا قسم مي خورم همانقدر بحران كه براي بچه خودم بود.
در بيمارستان چي بدست مي اوريم روحيه خودمان را از دست مي دهيم ولي اگر راهش را بدست بياوريم ، روحيه خود را هم پيدا مي كنيم .
آقایي در ايام عاشورا برادرشان را از دست دادند.
اين سيد اولاد پيغمبر در ايام عاشورا چشم از اين دنيا فرو بست و مرگ این عزیز مرا به این فکر واداشت که :"نگاه كن تو در كنار چندين اتاق در كنار چندين مادر ، چندين عذادار ايستادي، لحظات رفتن چندين عزيز را ديدي ولي هنوز هم نمي تواني تحمل كني".
اين بي صبري براي ما هست .اما اعتقادم بر اين است كه آنچه كه در رفتن اين بچه ها معنا پيدا مي كند "وظيفه من" است.
اين است كه نگاهم را بيندازم بر فرزنداني كه قرار است چهار فصل زندگيشان را در سختي زندگي كنند . بهارشان جبرا تابستان باشد . تابستانشان جبرا زمستان باشد.حالا بايد آستين همت در اين وادي بالا بزنيم .
اگر آموختيم كه رفتني هست ، لباس جاه ، لباس مقام و لباس دنيا ، خود دوستي و خود پرستي را می كنيم و لباس براي ديگران را می پوشيم .
همچون گشتن سي مرغاني كه دنبال سيمرغ مي گردند و مي فهمند كه سيمرغ نگاهي دگرگونه در برادر خود و در خواهر خودت و باور اينكه خداوند در وجود نفس و جان آدم ديگري هم هديه است
و چه زيباست كه اين نفس و جان دربدترين شكل در غروب زمستانش به سمت خداي خود رود.
ما زماني سيمرغ هستيم كه سي مرغ باشيم . يك مرغ در عرصه سيمرغ جايي ندارد . اگر زماني به همديگر چنگ زديم ، همديگر رايافتيم ، مراقب همديگر بوديم . همديگر را پله هاي ترقي خود نديديم ، همديگر را وسايل نام آوري ، وسايل بر آوردن شهوات و اميال خود نديديم ، دنيايي نساختيم به حد خانه هاي 500- 600 متر كجا و كجا زندگي در قالب قوطي كبريت و ماشين نساختيم ، به آب و رنگ و دانه و قيافه خود چندان نرسيديم ، نه اينكه اين بد باشد نبايد خداي تو باشد . ما كولر خانه خراب مي شود مي گوييم خدايا .
اگر بنشينيم خدايانمان را بنويسيم مي بينيم ، اسير چند هزار خداييم چرا در اين موارد ياد خدا مي افتي پس اين خدايي نيست كه تو آزاد انه بپرستي . نمي تواني آزادانه خود را از قيد آزاد كني و چيز ديگري ببينيم كه من قرار است فعل عشق را صرف كنم قرار است باغبان اين عشق باشم .من قرار است كه كامل شوم در كنار ديگران .
من قرار است با هزاران شخص ديگر مبعوث بشوم نه تك نفره با داستاني مبهم که بگویم من در زندگي فلان بودم و بيسار .
من قرار است دست هزاران نفر را بگيرم . اين آقاي عباسي عزيزمان شايد حدود 150 بچه را كفن پيچ كرده ولي همين آقاي عباسي صدها عكس صدها پدر پدر گفتن از اين بچه ها دارد چقدر ثروتمند است خوشا به سعادتش در آن دنيا يك غرفه شلوغ دارد .
من يكبار رفتم ديدن يك عزيزي كه براي سمينار دعوتش كنم . انقدر مسئول ديدم مسئول ديدم ، منشي ديدم منشي ديدم ، دويدم تا بالاخره به اتاق اين رسيدم به چهل نفر سپرده بود مواظب باشند كه كسي ايشان را نبينند وقتي به ايشان رسيدم گفتم كه تو چقدر تلاش كردي فقير شوي چقدر تلاش كردي بدبخت شوی و چقدر سعي كردي كسي را نبيني .
ما يك سارا در اين جمعيت داريم كه تمام بچه هاي كوره پز خانه و حلبي آباد ايشان را مي شناسند. چقدر ثروتمند است .و بعضي از ما چقدر فقيريم و چقدر اندوخته اندکی داريم براي آن دنيا .اين اندوخته هاي ظريف را اين بچه ها به ما دادند .
مرگ را ببينيم تا قائل شويم بر زندگي .
كه مرگ معناي زندگي است زندگي بدون مرگ بي معناست . و هركس كه مرگ را نديده باشد ، معناي زندگي را نديده است . اين مادران و پدران شايد همه انبيا و اوليا را خواندند تا بچه شان بماند ولي حالا شايد بچه شان رفته مي گويند اين نشانه هايي از خداوند دارد . درست است كه رنج نبود فرزند را تحمل كنند تاملاقات در عقبي ولي اين نشانه هايي از خداوند كه اينچنين ايشان را صدا زده است .براي مادر جهاني شدن .
مادري كه خانم پند براي ما كرده است ،اگر خدا 1 فرزند از ايشان گرفت ، چندين فرزند ديگر به ايشان عنايت كرد .
اگر به شما بگويم كه من حضرت علي را در ان بيمارستان ديده ام ، انبيا و اوليا را ديده ام و رجوع مي كنم به يكي از انبيا و اوليايي كه صد در صد مطمئن باشيد در اين مكانها هست ، خضر نبي
موسي نزد خضر مي رود ،تا از او علم لدن ياد بگيرد . علم لدن علم غيب است كه در ماوراء چه خبر است و در پشت سر اين اتفاقات مادي چه معنويتي مي گذرد .
مي رود در جايي با شاگردش يوشع . ناگهان ماهي پخته مرده اي در صحرا حركت مي كندو شنا مي كند به وجد اقيانوسي . موسي مي گويد تو بايد از من جدا شوي من مطمئنم اينجا جايي است كه ما خضر را ملاقات مي كنيم . يوشع از موسي جدا مي شود كه موسي به طور مجرد شاگردي خضر را كند. خضر را مي يابد و خضر مي گويد كه تو با من نمي تواني صبر كني بر چيزي كه بر آن آگاه نشدي مي گويد من بايد چه كنم مي گويد بايد صبر كني تا من رو زي حقيقت اعمالم را به تو بگويم من فكر مي كنم اگر موسي اهل صبر بود عين خضر عمري صبر مي كرد و خضرهيچ نمي گفت چون دست يافتن به علم غيب ، يعني صبر
اتفاقي در اين سو است كه شما اگر به ان آگاه باشيد صبر مي كنيد پس اگر صبر كنيد ديگر نيازي نداريد كه بفهميد آن سو چه خبر است يعني انگار بر ان فعل آگاه هستيد . پس صبر اولين دامنه اول رسيدن به علم الهي است و نهايت صبر تسليم است .
اگر جايي صبر هم كردي ولي قرار شد كه فرزندت را به قربانگاه ببري مثل ابراهيم . اين ديگر خيلي بالاست .نهايتش اين است كه بعد از صبري كه داشتي و معاني محسوسات مادي را نفهميدي و نااگاه بودي بعد روزگار به تو گفت كه معني اين اين است معني اين اين است و ان لحظه آن علم لدن تو را آگاه كند به تو بگويد كه فرزندت را بايد قربان كني اين علم لدن است . اين چه معني را دارد.تسليم به خدا
اين را من تعبير اين آيه را در آن بيمارستان يافتم.
من بچه گاني را ديدم كه در اوج بچگي پيراني بودند با كلام پيري و با جسم پيري . ماهياني بودند پخته شده ، سوخته تن سوخته امامي بيني ناگهان كه همين تن سوخته در صحرايي كه در مقابل ديدگان من است و من درك معنايي اين صحرا را ندارم شنا مي كند اين كه به نظر من مرده بود
آن بيمارستان مي تواند شاعر درست كند ، عاشق درست كند ، مجاهددرست كند ، عارف نويسنده ،عالم ...
اگر ما مرگ را ديديم و غافل از كنارش گذشتيم و زندگي را به زنده بودن خودمان باور كرديم بدون اينكه به شدني برسيم واي به مات كه ما بدجوري باختيم .
يک زماني خيلي دلم مي خواهد آدمهايي را تكان بدهم كه تا گردن در روزمرگي زندگي غرق شده اند .
اي كاش سر گور هر انساني را كه باز كنند ، نامي در آن نباشد( يك بي نام) ،جز عشق ،جز نام خداوند، جز نام عاشقاني كه در راه خداوند رفتند در راهي كه كثرت نفس هاي آواره را به وحدت و يگانگي برساند. در راهي كه همه را عاشق و نگران هم كند . همه پدر هم باشند ، مادر هم باشند همه خواهر هم باشند.
آن فرزند كه امروز بر رخت درد مي ميرد فرزند من است و آنكه امروز در رخت درد سواقعي مي ميرد منم اگر نظاره اي نداشته باشم بر دگر خواهي و در خودخواهي خودم اسير درد شده باشم .
قران مي فرمايد : آن خدايي كه از باران آسمان آبي به قدر و اندازه نازل كرد و با آن صحرا و گياه مرده و خشك را زنده گرادنيد ، همان خدا مردگان را نيز از قبر بيرون مي اورد . مرتب خدا در قران دارد به چهار فصل و گذرا بودن پديده هاي طبيعت اشاره مي كند.
مي فرمايد از دل دانه سخت كه وقتي نگاهش كنيد مرده است ، ما جوانه گياه را به وجود مي آوريم . و تعالي كه در نفس انسان دنبالش مي گردد، دانه سخت نيست بلكه همان جوانه گندم و گياهي است كه سر از خاك بيرون مي اورد . ان خدايي كه زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي اورد و زمين را پس از فصل خزان و مرگ با گياهان زنده گرداند ؟ همانگونه شمارا نيز از خاك بيرون مي آورد . بعد اين تعابير ، ظريف مي شوند . چون هر دين بعدا در آيين و مناسك خودش تعابير فلسفي را كه از دنياي مرگ دارد ، به كار مي بندد. مثلا ما مي گوييم : الدنيا مزرعة الاخره ، بعد مردگانمان را در پارچه سفيد و در خاك مي گذاريم و رويش آب مي ريزيم . (2)
به هر حال باور ما مسلمانان بر اين اساس است و بعد آييني را شكل مي دهيم به نام حج ، يعني رفتن . و تماميت اين آيين را بر مرگ باوري قرار مي دهد .
" اي بشر آيا نديدي كه خداار آسمان اب را فروباريد و زمين را به ان سبز و خرم كرد ."
. شما امكان ندارد در كتب ديگر آياتي اينچنين ببينيداين نشانه شناسي را ببينيد .
همانا خدا را با مردمان عنايت و لطف است آنچه در زمين است از آن خداست و تنها خداست كه از همه عالم بي نياز است مي گويد و همين طور و يا از كشتي كه بر روي دريا است مي گويد .و همين طور بر نشانه هاي زميني نگاه مي كند.
شما نگاه كنيد يك كرم در زندگي خود گياه مي خورد .گياه را ويران مي كند بعد مي رود در گوشه اي پيله اي به دور خود مي پيچد،به رنج مي افتد ، به درد مي افتد ، شايد كرمهاي ديگر باور نكننند كه چه فلسفه اي دارد و شايد عزاداري كنند شايد مادرش بگويد چرا اينگونه شد ؟ اين چرا دارد در اين پيله مي رود. اما بعد از اين پيله از اين رهبانيت ، از اين رنج پروانه اي بيرون مي آايد كه ديگر غذايش برگ نيست . ديگر برگ درختان را ويران نمي كند ، بلكه اكنون در طبيعتش چيزي يافت مي شود كه به گرده افشاني كمك مي كند . و به جاي طعم تلخ برگ درختان غذايش شهد شيرين گلهاست . در قرآن آيه ايست زيبا بدین مضمون که:
همانطور كه ما شما را در كودكي ناتوان آفريديم ، بدون دندان ، بدون راه رفتن ، زبانتان از سخن گفتن عاجز بود ، گوشتان نمي شنويد ، در پيري هم با شما همين معامله را مي كنيم . فصل خزانتان است
بهار وقتي مي آيد نشانه هاي خزان را دارد . و خزان وقتي مي ايد در خود نشانه هايي از بهار اردارد .
اين آيه ها چيزهايي بود كه من در بيمارستان علي اصغر ديدم و قامت مرگ و باور مرگ چيز ارزنده ايست براي كسي كه بخواهد طلبه دوستي با مرگ باشد . و بداند داراي نامي است كه قبل از تولدش نبوده است
بچه وقتي به وجود مي آيد ، پدر و مادر مدت زيادي مي گذرذ تا بالاخره نامي برايش بيابند براي كسي كه بي نام آمده است و بي نام هم مي رود . چه بخواهيم و چه نخواهيم . به مرور مي گذرد و اين آدم جاهي پيدا مي كند ، مقامي پيدا مي كند.
اينها زيبايي هاي زندگي است اما اگر باور شد، خدايان ما شد ، روي نام اضطراب پيدا كرد 0 است . همانطور كه بي نام و نشان از آن دنيا امده ايم ،بي نام هم از دنيا مي رويم مگر اينكه نامي را بيابيم كه ان نام زيبنده بشريت باشد و بشريت بعد از ما ان نام را بر روي خود بگذارد چرا براي اينكه اين نام بار معنايي دارد .
اگر مي خواستيم به انسانها معني زندگي را نشان دهيم ، كجا بهتر از بيمارستاني كه ماكت زندگي را به كمال در خود دارد . كودكان عزيزي در فصل بهار زندگي ناگهان به خزان مي رسند . بهاري هايي كه به سرعت عطر و بوي بهار را نشان مي دهند نه آنچنان در قامت و قاموس زندگي مي روند كه فرصت سنجش نفس و اين چيز ها را نداشته باشند . بهار آمده اند و بهاري مي روند و اصلا تدريس بهار هسنتد مثل اينكه شما بهارتان ناگهان بدون اينكه به تابستان و پاييز و زمستان برسد ، دوباره بهار شود. خيلي سخت است . من عادت دارم اگر شبي است فردا روز باشد . اين يك داستان عظيم و ظريفي است . همانگونه كه زندگي انعامي است ، مرگ هم انعامي است ، رفتن عزيز هم انعامي است . همانگونه كه فرزند انعامي است ، رفتن فرزند هم انعامي است ،انعام سختي است . قران از مرگ مي گويد از چشیدن شهد مرگ ، ذائقه الموت
و اين شهد سختي است .
ما دوستان خود را به ان بيمارستان مي برديم و من مي دانستم معلم مرگ مي تواند ، بودا را بيافريند . مي تواند عاشق درست كند ، شاعر درست کند .اگر بچه ها با چشم دل نظاره كنند چرا ما اسم اين برنامه را گذاشته ايم ، معلمان كوچك عشق براي اينكه اين كودكان قلابهاي ظريف معنايي براي گرفتن اين ماهيان را داشتند .
فيلم ميلاد عبدلي را شما ديديد . تما م دل و روده اش بيرون بود ،چشمهايش نمي ديد گوشهايش نمي شنويد ، دندانهايش تمام ريخته بود ، دهنش پاره شد ه بود با اين حال وقتي بچه ها مي رفتند ، او با قلاب عشقش شروع مي كرد به خواندن شعر به دعوت كردن بچه ها.
اگر امروز مادران اين كودكان در اين مراسم هستند بچه هاي ما اول عاشق مادران اين كودكان شدند و بعد اولاد آنها .
آن كوچولويي كه در آن تختها بودند درس بزرگي را به ما مي داد كه خواجه عبد الله انصاري مي گويد :
از پير طريقت پرسيدند :
كه آدم در دنيا تمام تر بود يا در بهشت
گفت : در دنيا ، چون در بهشت در تهمت خود بود و در دنيا در تهمت عشق .
پس گمان مبر كه از خواري آدم بود كه ، آدم را از بهشت بيرون راندند ، بل از علو همت آدم بود كه متاقي عشق به در سينه ادم امد و و جمال معني بر او كشف گرديد. آدم جمالي ديد بس زيبا كه جمال هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود همت بزرگ وي دامن او را در گرفت . كه عشق خواهي يافت بر اين درگه ، بايد باخت .
فرمان آمد كه اي آدم حال كه قدم در وادي عشق نهادي از اين درگه بيرو ن شو كه اين سراي راحت است و عاشقان را با اين سرا چه كار ،كه همواره عاشقان درحلقه دام بلايند.
ببينيد تعبير خواجه عبدالله از حيات چيست از دنيايي كه طريق كوتاهي است . روزي است كه بايد به شب برسد و شبي است كه بايد به روزش برسد. بهاري است كه بايد نهايت به زمستان برسد و زمستاني است كه به بهار مي رسد و در اين كوتاه عمر ما لحظه اي می آییم عشق بازي كنيم . عشق است و رنج است .
چه زيبا بود اين بچه ها كوچك كه گناه خود را مي خرند به رنجي كه در بستر مي كشند . گناه ما گناه شما گناه هر كس كه مي ديدشان . گناه پدر ، گناه مادر براي اينكه فهم و معنايي بزرگ به ما دادند.
برنامه اي به نام كوچه گردان داشتيم كه در تهران ، تبريز و ... اجرا شد تا كيسه بر زمين مانده حضرت علي بر زمين نماند و دهها هزار خانواده محروم سير شدند همتی که همين مادر گرامي ما خانم پند كردند كه منم اين مادر را بر طاق ديده مي گذارم و برايم عزيز است .
اين مادر در ايامي كه سالروز تولد سعيده بود و همزمان با ضربت خوردن حضرت علي و ايشان تصميم گرفتند در اين مراسم شركت كنند و چه شركتي كردند .
و در سمينار كودكان سرطاني حضور انسيه ، اين قانون فيزيك ايست كه ماده از بين نمي رود ، اگر از بين برود يا به ماده ديگر تبديل مي شود و يا انرژي تبديل مي شود . انرژي هم از بين نمي رود و به صور ديگر تبديل مي شود . جديدا هم كشف كرده اند ند اگر از بين برود به معنا تبديل مي شود . اگر فرزندي جسميتش از اينجا رفت معنايش وجود دارد . هم در حق من پدر و من مادر فرزندي مي كند و فرزندي خود را تمام مي كند و هم مانند ماده اي كه تصعيد شده باشد چيزي محسوس براي ما نمي گذارد و به يك لامكان و لا زمان تبديل مي شود كه در هر زمان و هر مكاني مي تواني او را بيابي .
2) آن يكي مي گويد نه اينطور نيست ما بايد برويم در موجودات دنبال تناسخ آينده مان. طرف را مي سوزانند ، بر بادش مي دهند به هر حال اينكه ما مرد مان را بر اب گذاشتيم چه معني مي دهد ؟ بر باد گذاشتيم چه معني مي دهد؟ ، بر آتش گذاشتيم چه معني مي دهد؟ هر كدام جهت گيري فكري بشررا تعیين مي كند .
درس معاد با حضرت عيسي آغاز مي شود و اولين چيزي كه وجود دارد اين است كه رفتن عيسي تكرار و تدريس يك نوع كهن نمونه ذهني بشري درباره رفتن است. مثلا در مصر يا در يونان خداياني هستند ، خدايان مرگ كه مي گويند تكه تكه شده اند و تكه هاي آنها را خداي ديگري جمع كرده است در مورد مصر خداي ازيريس به همين صورت است كه ما مي گوييم در جايي بر آنها ظلمي رفته و حالا خدايان دنياي زيرزميني شده اند . گويي بر فعل مرگ بايد فعل رنج هم صرف شود . زيرا بشر مرگ را با رنج مي فهمد .
عيسي باز هم از همان سمبولها استفاده مي كند . بر صليب مي شود . اين بار تكه تكه شدن به گونه اي ديگر تفسير مي شود . عيسي پس از بر صليب شدن يا پس از مرگ در ميان شاگردانش مي گردد و با شاگردانش صحبت مي كند . آن چه كه متي در انجيل در باره ظهور حضرت عيسي مي نويسد ، رستاخيز گونه اي است كه در قرآن بعدها براي آخرت انسان اشاره مي كند يعني : اذا الشمس كورت /و اذا النجوم كدرت /و اذا الجبال سيرت/ و….. ميگويد كوهها شكافته مي شود ، ناگهان خورشيد تاريك مي شود كه اخترشناسان و فيلسوفان مي گويند اگر خورشيد تاريك شود ….
در انجيل متي نيز اين وجود دارد ؛ متي مي گويد : دو روز كامل شب مي شود ، تاريكي مطلق ، ستاره ها خاموش مي شوند ، كوهها از هم مي پاشند ، زنها و مردها از گورها بلند مي شوند . يا در بعضي از اناجيل كه كنار گذاشته شده اند و جزو اناجيل اربعه نيستند، اين مسئله به صورت خرافه گونه مطرح مي گردد . چون انسان چاره اي ندارد . وقتي به سمت مرگ سوق پيدا مي كندلاجرم بايد از اوهام و خيالات خود استفاده كند تا مرگ را تعريف كند
اولين نشانه تعريف از عقبي و لحظه قيامت و موعود در تاريخ ادبيات بشر كه كتب آسماني را نيز شامل مي شود ،در مكاشفه يوحناست . كه سرتاسر كتابيست سمبليك كه اين سمبل ها و نشانه ها در حالت جذبه از يك ادم ساطع شده و جاي ترديد است كه چيزهايي كه يوحنا از عقبي گفته است ، درست باشد . و تنها مي توان گفت كه چون اين آدم در حالت ناخودآگاه و خلسه رفته است ، شايد با ناخوداگاه جمعي مرتبط گشته باشد و شعر گونه اي باشد قابل تفسير. و چون زبانش سمبليك است شايد شما بتوانيد از مثلا جانور 6 سر ، جانوري كه روي سرش نوشته 666و مسيحي كه شمشير دارد ، تعبير كنيد كه مثلا اين تمثيل گوياي اين معاني ديني است .

در باره برخورد با مردگان بخواهيم صحبت كنيم
گاهي به احكام اسلامي ايراد گرفته مي شود . گرچه احكام اسلامي ساده ترين احكام است . (1)
مي بينيم علاوه بر اينكه شناخت بشر در توبه خود نسبت به خدا بيشتر مي شود ، خود آزاري او در احكام نيز كمتر مي شود . يك قومي روزه انچناني مي گيرد . قوم ديگري مي آيد و مي گويند ما اين را صرف كرديم .
من جايي سخنراني مي كردم ، كسي امد و گفت : يعني چه ؟ چرا عيسي چرا مي گويد به يهوديان كه من روزه به طريقه شما يهوديان نمي گيرم چون خدا بر ما صرف كرده چرا ؟ خدا بر عيسي سهل كرد ، بر محمد سهل تركرد . اين سير تكاملي است . سير تكاملي ادم بني بشر است كه فهم مي كند در ارتباط با معنا و خداي خود ، آنچه را كه برايش محسوس نيست . اين سير تكاملي گونه اي نزديكي به توبه و ارجاع نيز دارد .
چطور ما مي گوييم كه عيسي مسيح بر صليب رفت گناهان بندگان بخشيده شد ؟ چطور بخشيده شد ؟ به خاطر فهمي كه به بشر مي دهد . والا امروز اين قضيه در كليسا به امري خرافي تبديل شده است . يارو در كليسا مي ايد ، نان و شراب مي خورد . كشيش به او مي گويد چقدر گناه كردي ؟ گناهانت را خريدم برو خيالت خوش باشد . سالي دوبار گناهانش را مي فروشد سالي يكبار هم قسم مي خورد كه عيسي پسر خداست و گناهان ما را بخشيده است . نه گناهان ما را نبخشيده است وقتي او را فهم كنيم گناهانمان بخشيده مي شود .چرا ؟ چون انسان بدون عقبي انسان بيچاره و اسيري است . انسان بدون محمد انسان بدبختي است . اگر محمد اين قرآن را نمي آورد ما بدبخت بوديم.
اگر عيسي اين انجيل را نمي اورد و ما مجبور بوديم با كتب پيامبران گذشته در بعضي ها نيز تحريف شده كه مي گويد دندان شاميان را بشكنيد وقتي كه بر انها غالب شديد سر کنیم.
چه بسا اين كتب قابليت بسياري براي تحريف و دستكاري داشته باشند . نگاه كنيد دوره اشعياي نبي ، بعد ارميناي نبي دوره سلاطين جديد آغاز مي شود . بعد اين جلوي چشم ما هست .
شما كوروش را پيامبر پيامبران مي خوانيد . آنچه كه كوروش در صلح نامه خود نوشته است با چيزي كه اين خدا مي گويد تفاوت بسيار دارد . او چگونه از ازادي و دموكراسي حرف مي زند ، اين خدا چطور.
در دو انجيل ما ازمايش حضرت عيسي را داريم . بزرگترين چيزي كه يك مسيحي مي تواند به انم بياويزد ، همين آزمايش حضرت عيسي را داريم . در دو انجيل تولد حضرت عيسي را داريم و در بقيه هم نداريم . اينها با هم اختلاف دارند . محل اختلاف نه به اين معني كه اين اختلاف ايجاد گونه اي رمزي سمبليك كرده كه چيزي عايد ما شود. نه اختلاف ذهن دو بشر است . متي از زبان يك آدم عادي نوشته شده است ، يوحنا فيلسوفانه است:" در ازل كلمه بود ، كلمه نزد خدا بود ، كلمه خود خدا بود .
از اول رفته در بحث فلسفي . در آخر هم مكاشفه اش را در انجيل گذاشته است. او انساني بود كه از زاويه ديد فلسفي مي خواست به قضيه نگاه كند اما اين تفاوت ها از فاضل بودن يا عامي بودن ذهن آدم ها ناشي نشده است بلكه در تاريخ و زمان و لحظه اختلاف دارد . در وقايع و مكانها اختلاف دارد . پس محلي براي اختلاف هست . چرا كه انسان به دليل ترس از نامحسوسات مجبور است اين نامحسوسات را بر عهده كساتي بگذارد كه مدعي درك امور نامحسوس هستند اگر من دستم را ابلاي اين شمع بگيرم و 50 متر بالا بيايد ، بعد ادعا كنم در بهشت آن شرابا طهورايي كه مي گويند ، اينگونه است ، شما باور مي كنيد چون من يك عمل غير عادي انجام داده ام و شما از اين عمل غير عادي چيزي را كه من مي گويم و براي شما محسوس نيست را باور مي كنيد . پس چنگ زدن به ادمهايي با احوالات غير عادي يا حالات روحي در ايينها بوده است .
بسياري از آيينها و مراسم و مناسك در اقوام قبيله اي جادوگران ، شمنها ، پيامبران مسئولان توضيح دادن دندان شكسته و چرا بچه اي به دنيا نيامد و چرا كور شد بودند همه چيز را هم توضيح مي دادند بلوغ را توضيح مي دادند. ايين هاي گذار داشتند ، ايينهاي ازدواج داشتند
50 50 است شما اگر دستت زخم می شد يک قومي مثلا مي گفتند گل بمال يک قومي اتش مي گذارد خوب مي شود . هي آزمايش و خطاست . تا بالاخره راه پيدا مي شود.
به هر حال اگر اين كتب نبود امروز عقل و منطق و درايت ما دچار الكني و لغو مي شد و جواب نكته مهمي را كه با اوهام و خرافه قاطي شده بود را نداشتيم . جنازه را زیر خاك بگذاريد روي زمين خشك بگذاريد در يك پرنده خانه . پرنده اگر چشمش را خورد يعني با آن چشم دنياي شيريني را مي بيند. اگر چشم چپش را خورد اين معني را مي دهد …هنوز هم بعضي از اقوام از اين دست باور ها دارند و اگر بياييم و بگوييم بياييد اصولي بحث كنيم مرگ چيست يك احساس وكيل مدافعي نسبت به خداي خود پيدا مي كنند. از اين وكيل مدافع ها در دين خودمان نيز داريم. هر آييني از اين افراد دارد . والا حضرت ابراهيم حرف بدي مگر اورده بود كه بعد از او هي بت پرستي مي ايد و هي خدا بايد پيامبر بفرستد . مثل شاگردي كه ده با رديكته اي را بگويي و هر بار غلط هايش را به او بگويي، باز غلط بنويسد. در قامت ابراهيم مگر شما تسليم را نمي بينيد. در قامت عيسي نمي بينيد؟ در قامت موسي مگر نمي بينيد؟ اگر نبودند كه خدا در قرآن انها را مثال نمي زد. ولي اين اجبار براي بشري است كه مرتب مي خواهد دين را به صورت ابزار ببيند و مي خواهد ان ر اوسيله كند
کسی هست كه دوست ندارد انحصار طلبي قومي اش از بين برود .بالا نشستن قومي خداي گونه بودن بر قومش و فرعوني كردن بر قومش از بين برود ، مي گويد من دين را بهتر از شما مي فهمم و مي خواهم توضيحش بدهم و انرا در جامعه صرف كنم . مي رسيم به قران مجيد . چيزي كه در قرآن مي خواهم عرض كنم براي يك ذهن شكاك و دنبال منطق است ، از يك زاويه و قاعده و قانوني بالاخره راضي مي شود .
اولين چيزي كه در مقايسه كتب مقدس وجود دارد اين است كه هرچه در كتب مقدس به قران نزديك تر مي شويم ، شيوه گفتاريشان از گزارش در انجيل مي رسد به تمثيل و در قرآن مي رسد به نشانه و كلام بهترش رمز . چون در قرآن ذكر گرديده است كه كلام ما كلام رمز است و بعد اينكه اگر در آيه هايي كه در باره مرگ و نيز درباره چهار فصل و روز و شب است را نگاه كنيم مي بينيم كه اين آيه ها كنار هم هستند . يعني خداوند در قرانش مرگ را با يك نشانه شناسي تعريف مي كند ، با يك رمز گرايي
از اين لحاظ است كه وقتي به قرآن مراجعه كردیم آيات بسيار بسيار زيادي مي بينيم و مرتب نكته مي بينيم . ميفرمايد: همانگونه كه از دانه گياهي مي رويانيم. همانگونه كه زمين خشك را به باران طراوت مي دهيم ، همانگونه كه بعد از هر فصل سردي ، فصل گرمي است ، همانگونه كه بعد از هر سختي آساني است . همانگونه كه بعد از هر شبي روزي است . اين بهتر است يا اينكه در تورات مي گويد در اورشليم خدايي است كه به مردم آب و دانه مي دهد . اشكالي ندارد . مفهوم سرزمين موعود دوباره در قرآن در سوره بقره قرائت شده است . آيات را بايد قرائت به قرائت مقايسه كرد
1) اين جمعيت ما جمعيت ازادي است وما داريم سعي مي كنيم به تكامل فكر و روح و معنويت برسيم. من همانقدر از انجيل استفاده مي كنم كه از قران . همانقدر بر عيسي چنگ مي زنم كه بر محمد . هر كدام از اين پيامبران يك معلم هستند . يكي معلم ترم اول است و يكي معلم ترم آخر و اگر برسيم به روش تدريس اين معلمين به اين نتيجه مي رسيم كه اين يك دامنه ادامه دار است و هر كس كه فكر مي كند قضايا تمام شده است ، در اوج بلاهت و حماقت است هنوز كه هنوزاست قرآن را مي توان خواند ، فهميد و در جامعه جاري و ساري كرد .با بياني جديد . نه اينكه قرآن را بياني جديد كنيم ، بلكه كشفي جديد از قرآن پيدا كنيم . مگر نمي گوييم قرآن هفت بطن دارد هر بطني براي روزگاري است.
در مورد قضاياي مرگ در كتب زرتشتي هم آب كر و آب جاري و اين احكام را داريم منتها نه اندازه ها مشخص شده نه نه قانون دارد قضاياي بو و طعم و ….مثلا اگر مرده اي در استخري افتاد، اندازه استخر هم معلوم نيز اهورامزدا مي گويد مرده را از اب در اوريد ، چرا كه مرده نبايد در زمين خيس باشد . بعد دو سطل از ان استخر را برداريد . بعد استفاده كنيد.